تبليغاتX
سروده های یک عاشق
شهریار هستم یک شاعر جوان و عاشق

همه میگن به گذشته فکر نکن ولی همه نمی دونن که بهترین آدمی که به زندگیم وارد شد فقط تو گذشتمه

همه میگن خوب میشی ولی فقط خودم می دونم که درمونم دست توئه ، تو بگو بدون تو میشه خوب شم ؟

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 9:50  توسط شهریار  | 

اگه میلیاردها بار دیگه هم به دنیا بیام با همه ی وجود میگم فقط تو رو میخوام میدونم تکراریه ولی واقعا میگم : همه ی دنیا رو برای تو می خوام و از دنیا فقط تو رو واسه ی خودم
این مدت که چیزی تو وب ننوشتم واقعا حالم بد بود و هست فکر کنم افسردگی گرفتم از نوع خفن تعداد قطره های اشکی که تو این مدت ریختم خیلی زیاد نبود ولی تعداد بارهایی که از زور بغض (خداییش نمی دونم املاش درسته یا نه ) مونده بودم سرم رو رووو شونه هایه کی بزارم خیلی زیاد بود شبهای زیادی رو با گریه و حق حق های آروم از ترس این که کسی بیدار نشه خوابیدم
 تووو این مدت خیلی با خودم درگیر بودم یکم از اون بچه بازی ها و بهتر بگم لووس بازیهام کم کردم ، ریش گذاشتم ، همه هم گفتن خیلی بهم میاد ، تپل شدم ، لووس بازی هام رو کم کردم و کلا یه آدم دیگه ای شدم ولی تووو جریان عشق و عاشقی و تووو عالم شیدایی بازم همونی ام که بودم
 راستش همیشه از خدا خواستم که پای عشقت بمونم چون واقعا از ته دلم عشق تو رو دوست دارم
 در زمینه ی کنکور هم تا دلت بخواد گند زدم و الان یه کلام واسه ی کنکور ۸۸ دارم کنکور جان تو روحت ۰۰۰۰۰ آخیش راحت شدم
 خیلی دلم گرفته بود ، با این که می دونم دیگه این جا نمیای و اینا رو نمی خوونی ولی قلبم حس می کنه همین الان داری اینارو با گوش قلبت میشنوی
 برنامه ی منطقه آزاد اومده بود دانشگاه شما منم میخ کوب از وقتی زیر نویس رو دیدم از ساعت ۶ تا ۱۱ شب نشستم پا تلویزیون تا شاید ببینمت ولی هر طرف گشتم نبودی

نمیدونم شاید اینم تقدیر جفنگ منه که از جون عاشقت شم و تو بهم بگی بای بای میدونم تو چند وقتی که با من بودی سختی زیادی از دست من کشیدی واسه ی همین ازت معذرت می خوام

چاکرت شهریار


+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 14:6  توسط شهریار  | 

نمی دونم بهت چی بگم ؟

هر وقت که به دلم نگاه می کنم ، می بینم که دست به دعا نشستم و از خدا می خوام که من و تو مال هم باشیم و به هم برسیم 

با شناختی که از خودم دارم اینو می دونم که هیچ وقت نمی تونم ازت دست بکشم و همیشه به یادتم

راستی ، با کمال پر رویی به مامانم گفتم که تو رو می خوام ( ولی از ارتباط با تو بهش چیزی نگفتم ) اونم گفت نمی دونم چی بگم ؟ خداییش خیلی مامانم با جنبه و با فهم و شعوره ،  خیلی راحت با گفته ی من تا کرد و بهم گفت : نمی دونم سپیده هم تو رو دوست داره یا نه ؟ نمی دونم تا وقتی که تو به جایی برسی ازدواج می کنه یا نه ؟ اینو نمی گم که از فکرش بیا بیرون ، ولی بهت می گم که به فکر درس خوندن باش تا آینده ی خوبی داشته باشی و اگه اون ازدواج نکرد بتونی بری خواستگاریش 

بهم گفت ان شا ... اگه تو واقعا اون رو می خوای و اگه اون هم واقعا تو رو می خواد به هم برسین

راستی من اصلا به مامان نگفتم که تا حالا با تو حرف زدم یا نه ( خیالت راحت )

بازم مثل همیشه دوست دارم

اگه خواستی نظر بدی لطفا از 3 تا 4 خط بیشتر بنویس و هر وقت که نظر دادی به من یا اسم ام اس بزن یا اگه حال کردی یه تک زنگ از تلفن خونتون بزن تا بیام بخونمش

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:23  توسط شهریار  | 

گر چه من دیگه برات اون شهریار همیشگی که بهش می گفتی (عزیزم) نیستم ولی تو هنوزم برای من همون سپیده ی همیشگی هستی
از چند ماه قبل تصمیم گرفته بودم که با تبریک گفتن روز تولدت خوشحالت کنم و یه جورایی دوستی و عشقمون رو نا گسستنی کنم ولی یه هو همه چی به هم خورد و تو اومدی گفتی  ...
کاری به این ماجرا ها ندارم و می خوام این روز عزیز ( روز تولدت ) به همراه عید قربان رو به تو و خانواده ی عزیزت تبریک بگم
میدونی که نمیتونستم واست کادو بخرم و بهت بدمش به خاطر همین واست یه شعر گفتم
امیدوارم خوشت بیاد

فرخنده روزی باشد این در هر کران آسمان
خورشید در حال گذر از صورت قوس و کمان
جمع نه و ده رفته از آذر مه پاییز سال
آمد سپیده شد بهار هر روز و هر دم بی امان
بگذشته هجده سال از عمر بس عزیزت دلبرم
خواهم من از یزدان خود عمر تو گردد جاودان
باشد مرادم شادی و خوشبختی ات در هر دمی
شادی بتابد از رخت در هر مکان در هر زمان

 تولدت مبارک عزیز دلم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 12:54  توسط شهریار  | 

ازت می خوام اینارو کامل بخونی و خوب بهشون فکر کنی و بعد از اینکه کامل خوندیشون و خوب فکر کردی جوابم رو بدی
خدایی نکرده فکر نکنی به کسی دارم بی احترامی میکنم

من واقعا تو رو از جون و دل می خوام
به جرات بهت می گم که هیچکس توو این دنیا به اندازه ی من تو رو دوست نداره و هیچکس توو دنیا به اندازه ی من به تو وفادار نیست
زندگی بدون تو واسم خیلی درد آوره
من دنبال زن گرفتن به معنای عام نیستم من تو رو می خوام به عنوان یک همدم و مونس به عنوان کسی که عاشقونه دوسش دارم

من اگه خواسته ای داشته باشم حاضرم واسه رسیدن بهش همه چیزم رو بدم
و واقعا تو رو می خوام

دلیل هایی واسم آوردی که من و تو به هم نمی رسیم
خداییش هیچ کدوم رو قبول ندارم
گفتی بابام اجازه نمی ده
گفتی بابام گفته شوهرم باید همه چی داشته باشه
با این حرفات یه جورایی یاد فیلم پدر سالار افتادم
بابات کدوم یکی رو بیشر دوست داره :
تو با کسی که واقعا دوسش داری زندگی کنی یا با یک کسی که دوسش نداری ؟
تو خودت بیشتر کدوم رو دوست داری :
با یکی زندگی کنی که حاضره واسه خوشبختیت هر کاری بکنه یا با یک کسی که دوسش نداری و میشه تقریبا گفت بابا و مامانت انتخابش کردن
یه چیزی می گم خوب بهش فکر کن : خداییش اگه با یکی دیگه ازدواج کنی و یک روزی زبونم لال دست روت بلند کنه وقتی که داری گریه می کنی تو اون لحظه با خودت چی می گی ؟ نمی گی که یکی بود و من دوسش داشتم و اونم دوسم داشت و بهش جواب رد دادم

 باورم نمیشه اگه یه روزی بیام خواستگاریت با یه درآمد خوب با یه خونه ی کرایه ای و ...
در حالی که تو موافق با ازدواجمون هستی
بابا و مامانت بگن نه چون خونه نداره چون ماشین نداره چون ...

گفتی مامانت گفته خوب نیست که همسن باشیم چون اون وقت تو باید خیلی واسه ی من صبر کنی
ولی بهت قول می دم که به محض اینکه توو دوران دانشجوییم یه کاری پیدا کنم که بتونم با حقوقش از شرمندگی تو در بیام به خواستگاریت می یام
پس تو فقط باید یکی دو سال واسم صبر کنی ( شایدم کمتر )
و اینم می دونم که دو تا عاشق برای رسیدن به هم چیزایی سخت تر و دشوارتر از کار بیشتر ( خودم ) و یکی دو سال صبر کردن ( تو )  رو حاضر هستن تحمل کنن

سپیده این حرفایی که این بالا نوشتم رو از جون و دل قبول دارم و اگه گفتم دوست دارم و می خوامت تا پای جون پای حرفم هستم
این حرفا رو هر پسری نمی زنه
اگه می بینی که اینقدر دارم رو خواستم پا فشاری می کنم واسه اینه که خیلی برام با ارزشی

به پدر و مادر خودم و تو احترام خیلی زیادی می زارم و مطمئن هستم که وقتی که اونا ببینن که من و تو هم رو دوست داریم راضی به ازدواجمون می شن
 
ازت می خوام خوب رو حرفام فکر کنی و جوابم رو بدی
ازت می خوام که اینقدر رسیدنمون به هم رو غیر ممکن ندونی ( یکم خوشبین باش )
نمی خوام دوباره با بغض بگی ( دعا می کنم خوشبخت شی ) یا ( مواظب خودت باش )
ازت می خوام اون چیزی که ته دلت داری رو بهم بگی ( منتظرم و تا رسیدن جواب تو دست به دعا )

دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:47  توسط شهریار  | 

سپیده ی عزیزم از خدا می خوام که خوش بخت شی  در کنار هر کسی که هستی ...

یادته گفتی قلبت رو بهم اجاره میدی ؟ گفتم واسه همیشه مال تو

هنوزم به این حرفم ایمان دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 13:19  توسط شهریار  | 

دلم گرفته
دلم واسه خودم می سوزه
یه وقتایی که خیلی ناراحت و غمگین می شم  وقتی می بینم امکان رسیدن من و تو به هم خیلی کمه از خدا می خوام که مهر من رو از دلت بیرون بیاره تا تو راحت بتونی بری با یکی دیگه
این جور وقتا می شینم به حال خودم گریه می کنم و از خودم می پرسم چرا یه جورایی موقعیتش پیش اومد که من بهت بگم دوستت دارم
با خودم می گم ای کاش هیچ وقت عشقم رو فاش نمی کردم تا تو الان راحت می تونستی واسه خودت و آیندت تصمیم بگیری
این جور وقتا از خدا می خوام که از من بدت بیاد و بری دنبال زندگیت
این جور وقتا کلی می شینم واسه خودم گریه می کنم
وقتی فکر می کنم که بدون تو باید باقی عمرم رو سر کنم نفسم دیگه در نمی یاد
سرنوشتم و همه چیزم دست خداست اگه خدا خواست و من و تو به هم رسیدیم  یک عمر می شینم واسه این نعمت و گوهر ارزشمند خدا رو شکر می کنم  اگرم خدا خواست که من و تو به هم نرسیم  از خدا می خوام که خوش بخت بشی و در کنار هر کسی که هستی یک عمر عاشقونه زندگی کنی و تمامی لحظه های زندگیت سرشار از پیروزی و فرخندگی و شادی باشه

اگه بهت نرسم خود کشی یا کارای احمقانه نمی کنم  ولی اینو می دونم که تا عمر دارم به یادتم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 13:20  توسط شهریار  | 

غم را به واژه هایم می سپارم
تا خاطره ای شوند
برای فرداها
شاید فرداها
ما به این خاطره ها بخندیم
و شاید فرداها
من
در گوشه ای تنها
برای خاطره هایم
چشم ها را بشویم
برای خاطرات با تو
برای بهترین لحظه های زندگی
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 12:38  توسط شهریار  | 

اینا رو خواستم به شعر بگم ولی هر چی زور زدم نشد
و اکنون این تو و اینم حرف دل من :
سپیده ی عزیزم
من تا ابد عاشقتم  و هیچ وقت دست از سرت بر نمی دارم
فقط در یک صورت دست از سرت بر میدارم , اونم وقتیه که خودت بگی دیگه منو نمی خوای
تو هم که منو می خوای  پس دست از سرت بر نمی دارم و همیشه و همیشه به یادتم
خیلی خیلی هم دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:8  توسط شهریار  | 

این وبلاگ شده همدم تنهایی من
نه این شعر نیست
راستش خسته شدم از چارچوب سخت شعر
دلم میخواد خیلی راحت و با زبونی که از بقال و میوه فروش گرفته تا دکتر مهندسش حرف می زنن , منم خیلی راحت و ساده بگم
سپیده
خیلی دلم برات تنگ شده
دلم واسه صورت خوشگلت
وجود نازنینت
و اخلاق خوبت تنگ شده
این روزا دارم واسه کنکور می خونم
تا بتونم تهران قبول شم
تا دیگه از هم دور نباشیم
تا دیگه غم دوریت رودی از اشک رو چشام جاری نکنه
دعا کن تا تهران قبول شم
تا ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 19:17  توسط شهریار  | 


به دفتر خاطراتم قدم می گذارم
دوباره با تو بودن را ورق می زنم
صدایت را
نگاهت را
وجودت را آرزو می کنم
آرزو می کنم
بارها و بارها
در تمامی لحظه ها
برای با تو بودن

                                شهریار

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:59  توسط شهریار  | 

سپیده ی گلم خیلی دوست دارم ، خیلی دلم برات تنگ شده ، یه یادی از این عاشق بکن
ببخش که کمتر برات شعر می گم

جان را به بستان می برد ، آن صورت زیبای تو
صد مرده را جان میدهد ، لبخند خوش سیمای تو
هر قطره ای هر ذره ای با تو چو دریا می شود
دریا به سان قطره است در آن دل دریای تو
هر کس که دارد گوهری خوشبخت و شادان می شود
پس تا ابد شادان بوَد هر کس بوَد دارای تو
تو سرتری از هر کسی کو دیده ام در چشم خود
اخلاق تو ، کردار تو ، زیبائی سیمای تو
جانم فدای خنده ات ، عمرم فدایت دلبرم
جان و تن و عمرم بوَد چون خاک زیر پای تو
من عاشقم ، با یاد تو سر می کنم هر روز و شب
تا اینکه روزی ما شوم با جان جان افزای تو

                                                  شهریار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:55  توسط شهریار  | 


ای سپیده روی تو چون مه میان آسمان
در دلم بر صورتت دارم نظر در هر مکان
تن به آب عشق دادم تا ابد با این امید
تا که با تو ما شوم در این مکان بی کران
در میان لحظه ها ، در هر کجا ، با یاد تو
عاشق و دلداده تر از پیش گردم هر زمان
من به سامان می رسم گر با تو باشم تا ابد
شک نکن بی تو شوم چون ذره ای بی خانمان
عشق را با خون خود آمیختم من از ازل
هست عشقت تا ابد چون خون به رگهایم روان
با یقین گویم تو را ، ای دلبرم ، ای سرورم
عشق من نسبت به تو هست بی کران و جاودان

                                                    شهریار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 14:47  توسط شهریار  | 

صنما روی تو خوشتر ز گلستان جهان
تن تو پادشه لایق سیمین بدنان
عهد بستم که توئی مرهم جان و دل و تن
شرم بادا که شوم همره پیمان شکنان
هر زمان عشق تو را جویم و من تا به ابد
در ره عشق تو ام شهره ی ثابت قدمان
در ره وصل تو گر کوه شود سختی راه
همچو فرهاد شوم بر سر آن تیشه زنان
زده بر ساحل خشکیده ی دل موج امید
من و تو مال هم هستیم در این دور جهان
سپر دل شده ما را عشق در سختی راه
عشق ما را برهاند ز غم و درد و زیان

                                           شهریار

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 12:52  توسط شهریار  | 

 

موج های با تو بودن به ساحل خیالم می خورد
تن را به آب می زنم
چه گواراست
حس کردن با تو بودن را
چه گواراست
غرق شدن در دریای خیال
هنگامی که در ژرفای آن
می توان با تو بودن را
با تمام وجود حس کرد

                                                   شهریار

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 0:30  توسط شهریار  | 

یار من پیش رخت سوسن و سنبل خوار است
به در میکده ات صد تن و جان میخوار است
آرمیدن به کنارت شده اندیشه ی من
بین دل عاشق من را که چه خوش پندار است
کار من یاد تو بودن شده در هر شب و روز
بشنو دلبر که دل از کار دگر بیزار است
در فراقت شده آکنده ز غم جام دلم
تو نباشی دل من تا به ابد غمخوار است
آن که داند دل مجنون ز چه هر شب نالد
به خدا هیچ نگوید که چه بد کردار است
در زمان گفت به من هر که رخِ ماه تو دید
که دلم از نگه خوب کسی بیمار است
مثل من از صد یکی یابی ٬ برو ٬ خواهی بگرد
عاشق و شیدا به آفاق زمین بسیار است
جان من می سوزد و سازد ز عشقت تا ابد
هیزم آتش جان در دل این اشعار است
بی خبر هستم ز یارم در میان لحظه ها
صبر خواهم از خدا ، کین نیز بس دشوار است

                                                    شهریار

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 9:23  توسط شهریار  | 

دُردانه ای ای دلبرم چون ماه شب در آسمان
صدها ستاره دورِ تو هستند و تو ماه میان
دریای خوبی ها تویی ، بانوی پاکی ها تویی
من چون کویرِ تشنه ام با من بیا با من بمان
خورشید چشمانم تویی ، پر شوری و بس دلربا
روی گلت از من مگیر ای یارِ خوب مهربان
من گشته ام ثابت قدم در راه پیوستن به تو
در راه پیوستن به تو پا می گذارم هر زمان
دلداده ی تو هستم و دلداده ات می مانم و
مجنون چو مجنون گشته ام از یاد تو در هر مکان

                                                     شهریار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 13:6  توسط شهریار  | 

اي که عقل و هوش و جام و جامه در بستان توست
شهريار عاشقان چون برده در دستان توست
اي سپيده آي و بر دل مرهمي زن چاره ساز
چاره ساز و مرهم دل صورت زيباي توست
تا به کي در دوري ات بايد بسوزم همچو شمع
آتش و نور و فروغ از عشق بي همتاي توست
بين حقيقت ها ز عشق و عاشقي در چهره ام
شهريارت همچو گويي در خم چوگان توست
بس کمان و تيرها بودند پي ام اما کنون
يک نظر بر پيکرم کن مرده ي پيکان توست
اول عاشق شدن آمد ندايي از درون
تا ابد اين عاشق شيدا چو خاک پاي توست
با تو بودن خواهم و هر دم بود انديشه ام
سرنوشتم بي تو بودن يا که پيوستن به توست
شهريارا من ندانم واژه اي از سرنوشت
ليک دانم هر چه باشد در کف دستان توست

                                                    شهریار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:4  توسط شهریار  | 

یاد تو مونس من گشته و یکدم نرود
یادت از یاد دلم تا به ابد تا به ابد
کور گردم گر بگیرم یار دل را ، دیگری
با وفا بوده و هستم ز ازل تا به ابد
صوت تو شد مرهمم ای مرهم جان و دلم
گر صدایت نشنوم خواهم شوم کر تا ابد
بهر تو نظم بگیرد واژه واژه پی هم
تو نباشی لال گردم به دمی تا به ابد
هر بیابان با تو باشد چون گلستان می شود
گر نباشی چون کویرم به خدا تا به ابد
بی تو بودن سخت باشد ، باشد این درد و غمم
چشمه ی اشک بجوشد ز غمم تا به ابد
با کدامین واژه گویم خواهمت با جان و دل
خواهمت با جان و دل در هر دمی تا به ابد

                                             شهریار

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:32  توسط شهریار  | 

نخوردم می ننوشیدم به عمرم باده ای
با شراب عشق گشتم مست و حال آواره ای
در فراق و دوری اش می سوزم و سازم ، ولی
از دلم چیزی نمانده بار الها ، چاره ای

                                        شهریار

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 6:38  توسط شهریار  |